تبليغاتX
ملکه ی عشق

ملکه ی عشق

دقت کردین ......؟

 

 

دقت کردین: تو تاکسی کرایه ماشین آقایون همیشه توی اون جیبیه که کنار یه خانومه!؟


 

 

دقت کردین:

اگه بچه ها لیوان بشکنن : ای دست و پا چلفتی ...

-اگه مامانه بشکنتش : قضا بلا بود

-اگه باباهه بشکنتش : این لیوان اینجا چیکار میکنه...!!

 

 



دقت کردین: شبای عروسی تا دهنت پر میشه دوربین میاد روت. !?

 



دقت کردین: 3 ساعت تو اتاق میشینی درس میخونی هیچکس نمیگ

 

ه خسته نباشی ولی 1 ثانیه موبایلت رو بر میداری ببینی

 

 کی sms داده بابات میاد

 

میگه : خسته نباشی!!!!

 

 

 




دقت کردین: انسان درختان را قطع می کند و با آن کاغذ می سازد

 

 و روی کاغذ می نویسد درختان را قطع نکنید..

 

 




دقت کردین: جعبه پیتزا مربعی شکله ولی توش دایره ست، ما هم مثلثی میخوریمش؟!!!!

 

 

نظر یادتون نره.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 19:12 توسط ملکه ی عشق

اهل سمپادم


روزگارم هي... بد نيست


جيب خالي دارم. خرده پولي، سر سوزن عقلي


اوستادي دارم بهتر از عزرائيل


درسهايي، بدتر از تلخي زهر

 
و كلاسي كه در اين سمپاداست


جنب دستشوئي‌ها، جنب بوفه ی خراب


من يه سمپادیم


هيكلم ني قليون


چشمهايم كم سو، كله‌ام هم بي‌مو


درس كفاره من


من جنون را هر دم، لا به لاي جزوه‌ها مي‌بينم

 
در جزوه من جريان دارد چرت، جريان دارد پرت


همه فكر و توانم متزلزل شده است


جزوه‌هايم را وقتي مي‌خوانم


كه امتحانش را استاد، گفته باشد فرداست


برگه تقلب را من، پي غفلت استاد عزيز، مي‌خوانم


پي خونسردي خود


اهل سمپادم


پيشه‌ام بي‌كاريست


گاه گاهي، مي‌روم توي كلاس، یا مي‌روم تا تريا 


تا كه با خوردن چاي و شكلات


ايندل سوخته‌ام خنك شود


چه خيالي، چه خيالي.... مي‌دانم


از پس ناچاريست


خوب مي‌دانم، آخر ترم هم باز


كار من زاري و در به دريست


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 21:24 توسط ملکه ی عشق

شب خوابگاه پسران

میثاق: مهدی... شایعه شده فردا صبح امتحان داریم. 

مهدی: نه! راسته. امتحان پایان ترمه.

میثاق: اوخ اوخ! من اصلاً خبر نداشتم. چقدر زود امتحانا شروع شد.

مهدی: آره... منم یه چند دقیقه پیش فهمیدم. حالا چیه مگه؟! نگرانی؟ مگه تو کلاستون دختر ندارید؟!

میثاق: من و نگرانی؟ عمراً!! (به آرمان اشاره می کند) وای وای نیگاش کن! چه خرخونیه این آقا آرمان! ببین از روی جزوه های زیر قابلمه چه نُتی بر می داره!!

آرمان: تو هم یه چیزی میگیا! این برگه های تقلبه که 10 دقیقه ی پیش شروع به نوشتنش کردم. دخترای کلاس ما که مثل دخترای شما پایه نیستن. اگه کسی بهت نرسوند، باید یه قوت قلب داشته باشی یا نه؟ کار از محکم کاری...

مهدی: (همچنان که در لپ تاپش سیر می کند) آرمان جون... اگه واست زحمتی نیست چند تا برگه واسه منم بنویس. دستت درست!

(در همین حال، صدای فریاد و هیاهویی از واحد مجاور بلند می شود. پسری به نام «رضا» با خوشحالی وسط اتاق می پرد)


میثاق: چت شده؟ رو زمین بند نیستی!

رضا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

مهدی: اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه استقلالی ابکشه!!!


و تمام ساکنین آن واحد، برای دیدن ادامه ی مسابقه به اتاق مجاور می شتابند. چراغ ها روشن می مانند.

شب – خوابگاه دختران

(دختر «شبنم» نامی با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش «لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.
شبنم: ِ وا!... خاک برسرم! چرا داری مثل ابر بهار گریه می کنی؟!

لاله: خدا منو می کشت این روزو نمی دیدم. (همچنان به گریه ی خود ادامه می دهد.)


شبنم: بگو ببینم چی شده؟

لاله: چی می خواستی بشه؟ امروز نتیجه ی امتحان <آناتومی!!!> رو زدن تو بُرد. منی که از 6 ماه قبلش کتابامو خورده بودم، منی که به امید 20 سر جلسه ی امتحان نشسته بودم، دیدم نمره ام شده 19!!!!!! ( بر شدت گریه افزوده می شود)


شبنم: (او را در آغوش می کشد) عزیزم... گریه نکن. می فهممت. درد بزرگیه! (بغض شبنم نیز می ترکد) بهتره دیگه غصه نخوری و خودتو برای امتحان فردا آماده کنی. درس سخت و حجیمیه. می دونی که؟

لاله: (اشک هایش را آرام آرام پاک می کند) آره. می دونم! اما من اونقدر سر ماجرای امروز دلم خون بود و فقط تونستم 8 دور بخونم! می فهمی شبنم؟ فقط 8 دور... (دوباره صدای گریه اش بلند می شود) حالا چه جوری سرمو جلوی نازی و دوستاش بلند کنم؟!!


شبنم: عزیزم... دیگه گریه نکن. من و شهره هم فقط 7 - 8 دور تونستیم بخونیم! ببین! از بس گریه کردی ریمل چشمای قشنگ پاک شد! گریه نکن دیگه. فکر کردن به این مسائل که می دونم سخته، فایده ای نداره و مشکلی رو حل نمی کنه.

لاله: نمی دونم. چرا چند روزیه که مثل قدیم دلم به درس نمیره. مثلاً امروز صبح، ساعت 5/7 بیدار شدم. باورت میشه؟!(در همین حال، صدای جیغ و شیون از واحد مجاور به گوش می رسد. استرس عظیمی وجودِ شبنم و لاله را در بر می گیرد!دختری به نام «فرشته» با اضطراب وارد اتاق می شود.)


شبنم: چی شده فرشته؟!

فرشته: (با دلهره) کمک کنید... نازی داشت واسه بیستمین بار کتابشو می خوند که یه دفعه از حال رفت!

شبنم: لابد به خودش خیلی سخت گرفته.

فرشته: خب، منم 19 بار خوندم. این طوری نشدم! زود باشید، ببریمش دکتر.

(و تمام ساکنین آن واحد، سراسیمه برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)

برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت 22:8 توسط ملکه ی عشق

خداحافظی

سلام دوستای گلم.خوفین؟خب خداروشکر

میخواستم برای یه مدت ازتون خداحافظی کنم.آخه دیگه ماهم باید بریم سر زندگیمون دیگه

خلاصه نظراتونو میخونم واگه تونستم سر میزنم

بای بایبای


+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390 ساعت 12:27 توسط ملکه ی عشق

باتو ای درس

با تو ای درس شبی باز در این خانه نشستم
همه شب خیره شدم ثانیه ای چشم نبستم
شوق یک نمره ی 20 باز پدیدار شد اندر رخ زردم
باز افزود دو صد درد به دردم
یادم امد که شبی با تو در این خانه نشستم
اولین بار در ان ترم که یک جزوه به دستم
جزوه را مرتبه ای باز همی کردم و بستم
یادم امد تو به من گفتی از این 20 حذر کن
لحظه ای چند بر اینده نظر کن
آه اینده برای تو گران است
تو که امروز نگاهت به یک 20 نگران است
باش فردا که دو پایت پس استاد روان است.
تا فراموش کنی چندی از این نمره حذر کن
با تو گفتم حذر از 20 ندانم
گذر از 19 هرگز نتوانم
اشکی از چشم فرو ریخت
19 ناله ی تلخی زد و بگریخت
18 آهسته ز افکار من اهنگ سفر کرد
شب و سرما و من وترس
همه دل داده به یک 15 از درس
روز اول که به صد شوق ز کنکور گذشتم
شاد و خندان بسوی خانه دویدم
خویش را عالم این دهر بدیدم
تو به من پند بدادی نشنیدم، نشنیدم
باز گفتم که تو اسانی و من عالم دهرم
می توانم که بگیرم ز تو من 15 اسان
یادم امد که از این صفحه به ان صفحه پریدم
سوی هر درد که رفتم
به دوایی نرسیدم
پای در خواب کشیدم

نگرفتم دگر از درس خبر هم
نکند 11 بر بنده گذر هم
با 10 اما به چه حالی من از این ترم گذشتم!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 10:34 توسط ملکه ی عشق

قلب

 

هر آدمی دو قلب دارد. قلبی که از آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.

قلبی که از آن باخبر است همان قلبی است که در سینه می تپد ، همان که گاهی می شکند ، گاهی میگیرد و گاهی میسوزد ، گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه ، گاهی هم از دست می رود...

با این دل می توان دلبردگی و بی دلی را تجربه کرد. دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد. سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.

با این دل است که عاشق می شویم ، با این دل است که دعا می کنیم و گاهی با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بددل می شویم...

اما قلب دیگری هم هست. قلبی که از بودنش بی خبریم. این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای آنکه بتپد ، می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.

این قلب نه میشکند نه می سوزد و نه می گیرد ، سنگ و سیاه نمی شود ، از دست هم نمی رود.

زلال است و جاری مثل رود و مثل نسیم. و آنقدر سبک که هیچ وقت ، هیچ جا نمی ماند. بالا می رود و بالا میرود و بین زمین و ملکوت می رقصد... آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند.

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی ، او دعا می کند ، وقتی تو بد می گویی و بیزاری ، او عشق می ورزد و وقتی تو می رنجی او می بخشد و ...

این قلب کار خودش را می کند ، نه به احساسات کاری دارد ، نه به تعقلت ، نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی... و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند... به خاطر قلب دیگرشان ، قلبی که از آن بی خبرند...


+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390 ساعت 12:47 توسط ملکه ی عشق

اول قضاوت یا.........

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...


دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا

 جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم

 دخترك خیره شد و داد زد:


چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا

مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت

 كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم

 گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می
دن...


اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد
...

 اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه

 نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره

 كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم

 مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا
...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

 


+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390 ساعت 21:33 توسط ملکه ی عشق

نعمت های خداوند

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است . او گفت : غصه هایت را درون جعبه ی سیاه بگذار و شادی هایت را درون ججعبه طلایی . به حرف خدا گوش دادم شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم . جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه ی سیاه روز به روز سبک تر .

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را در یابم . دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد . سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : در شگفتم که غصه های من کجا هستند ؟

خدا با لبخند دل نشینی گفت : ای بنده ی من! همه ی آنها نزد من هستند ...

پرسیدم پروردگارا ! چرا این جعبه را به من دادی ؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت: ای بنده ی من ! جعبه ی طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی .

 


+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390 ساعت 21:33 توسط ملکه ی عشق

روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت 22:5 توسط ملکه ی عشق

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟قلبقلب
 
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
 
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
 
استاد پرسید: چه آوردی؟
 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد پاسخ داد: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید؟ پس ازدواج چیست؟

استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور و به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید؛ آیا به راستی این بلندترین درخت است؟

شاگرد پاسخ داد: اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم ترسیدم بلندتر از آن پیدا نکنم و دست خالی برگردم.

استاد پاسخ داد: ازدواج یعنی همین

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ساعت 16:16 توسط ملکه ی عشق


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 17:57 توسط ملکه ی عشق

 دختر و پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت بودن

دختر:آروم تر من ميترسم

پسر:نه داره خوش ميگذره

دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داري

دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر

پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)

پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه

و..................

روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بوده متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 17:33 توسط ملکه ی عشق

 
یک نفر در همین نزدیکی ها
چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ...
خیالت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببند
یکنفر برای همه
نگرانی هایت بیدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیا

تنها تو را باور دارد ...


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 17:31 توسط ملکه ی عشق


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 17:20 توسط ملکه ی عشق

همه چیز(اس ام اس)

 

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش . . .



از
خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد

نه آنچه را که آرزو داری ، زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار . . .



چه بسیار کسانی که زیاد حرف میزنند بی آنکه چیزی بگویند

و چه کم اند کسانی که کم حرف میزنند اما بسیار میگویند . . .

.


یادت باشه که :

در
زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی . .
.



آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
. . .

 

 

 

عشق یعنی سوختن یا ساختن ، عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی آسمان یعنی فروغ ، عشق یعنی آرزو یعنی امید

عشق یعنی رد شدن از مرز عشق ، عشق یعنی لحظه دیدار یار ..

 

&&&&&

 

سنگین ترین غروب من لحظه بی تو بودن است

 

&&&&&

 

کاش هرگز در محبت شک نبود ، تک سوار مهربانی تک نبود

کاش بر لوحی که بر جان و دل است ، واژه تلخ خیانت حک نبود.

 

&&&&&

 

عشق یعنی همچو لیلا خون شدن یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهادها عشق یعنی عالم فریادها

عشق یعنی زخم کوه بیستون عشق یعنی انتظار و انتظار...

 

&&&&&

 

یه کم گوشیتو بیار بالاتر یه کم پایین ، حالا سمت چپ خوبه

حالا صورتت رو ریلکس کن آروم زل بزن به گوشیت

هیچی فقط می خواستم بگم دیوونه همین نگاهتم !!

 

&&&&&

 

وقتی تو نیستی همه نیستن نه که نیستن هستن ولی مثل تو نیستن.

 

&&&&&

 

گونی گونی دوست دارم ...قربونت! گونی هاشو پس بده مال مردمه !

 

&&&&&

 

به یه نفر میگن با هندونه جمله بساز میگه : هنداونه که بغل پاکستانه .

 

&&&&&

 

نیمه شب آن پری رخ بی نقاب آمد برون

همه ماه را می جستند آفتاب آمد برون .

 

&&&&&

 

آنگاه که خنده بر لبت می میرد / چون جمعه پاییز دلم می گیرد

دیروز به چشمان تو گفتم برو / امروز دلم بهانه ات می گیرد .

 

&&&&&

 

وقتی به قیافه تو نگاه می کنم به شوخی طبیعی خدا پی می برم .

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390 ساعت 12:34 توسط ملکه ی عشق

یک emailاز طرف خدا...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛

اما به طرف تلفن دویدی

و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ،

سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خونوادت شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی

و فوراً به خواب رفتی .

..... اشکالی ندارد.

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای فرد دیگری هم بفرستی؟

اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

                                                                                           دوست و دوستدارت خدا.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ساعت 11:52 توسط ملکه ی عشق

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ساعت 13:56 توسط ملکه ی عشق

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی ؟

- نه

- مطمئنی ؟

- نه

- پس چرا گریه می‌کنی ؟

-آخه دوستام منو دوست ندارن .

- چرا  دخترکم ؟

- چون قشنگ نیستم .

- قبلاً اینو به تو گفتن ؟

- نه ...

- ولی تو قشنگ‌ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !!!

- راست میگی ؟

- از ته قلبم میگم .

دخترک بلند شد ، پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد ...

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک‌هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد؛

عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!

( شاد کردن مردم ؛ بخدا آسانه آسانه آسانه ...)


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ساعت 13:49 توسط ملکه ی عشق

 

باغبانی پیرم.

 

که به غیر از گلها،از همه دلگیرم.

 

کوله ام غرق غم است.

 

آدم خوب کم است.

 

عده ای بی خبرند.

 

عده ای کور و کرند،و گروهی پکرند.

 

دلم از این همه بد میگیرد.

 

و چه خوب........

 

آدمی میمیرد
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 12:5 توسط ملکه ی عشق

كاش بداني

تنهايي ام را حتي با وجب وجب آسمان بي انتها

نمي توان اندازه گرفت.

كاش بداني قطرات اشكم چگونه باران را توصيف ميكنند.

هزاران بار برايت از كاش ها سخن گفتم و گريستم.

هزاران بار با تمام وجود نامت را بر زبان راندم و دريغ!!!!!!

دريغ از لحظه اي كه مرا در خاطرت بگنجاني.

اي كه از من گريزاني.اي كه چون من تنهاتريني!

نميدانم، شايد من اشتباه كردم!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 12:4 توسط ملکه ی عشق

حق تعالی میفرماید:

دلت را خانه من کن صفا کردنش با من

به من درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای کلید استجابت را بیا یک لحظه با من باش پیدا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل بد مکن بازآی در این خانه دق الباب وا کردنش با من

چو خوردی امروز ما را شکر نعمت کن غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

بیاسا جبهه ی خود را به خاک بندگی یک شب تو خود را عبد من کن مولا کردنش با من

بیاور ذره ای اخلاص و آنگه قطره اشکی بریز از دیدگان خویش دریا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از در رحمت تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 12:3 توسط ملکه ی عشق

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق بدستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 12:3 توسط ملکه ی عشق

اگه کسی  با تو هم عقیده نیست وکاری رو که

تو علاقه داری اون دوست نداره  به این
معنی نیست که خود تو رو هم دوست نداره...

..........................................................

یک دوست واقعی کسی هست که دستان تو رو

میگیردو احساسات قلبی تو رو درک می کند...

حتی زمانی که ناراحت هستی..اخم نکن
ولبخند بزن ..زیرا ممکنه کسی عاشق لبخند

تو بشه...

.....................................................
شاید خدا می خواد که تو آدم های مختلفی رو
قبل از دیدن اون شخصی که واقعا مال توست
ملاقات کنی تا بالاخره وقتی اونو دیدی
شکر گزار باشی
...............................................................

 

همیشه اشخاصی وجود دارند که تورو ناراحت
کنند ولی تو نباید امید و اطمینانت روبه
همه از دست بدی...فقط  برای دفعه دیگه
حواست رو جمع کن که چه کسانی قابل اعتماد

هستند

....................................................

خیلی خودتو درگیر نکن ..همیشه اتفاق های
خوب زمانی می افته که اصلا انتظارش رو
نداری


+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 ساعت 12:17 توسط ملکه ی عشق

 

 

 

 

نیا  باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد  

 


 

 

نیا  باران  پشیمان می شوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است 

 


 

 

و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا  باران زمین جای قشنگی نیست

نیا  باران 

نیا  باران


+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 ساعت 12:16 توسط ملکه ی عشق

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق بدستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 ساعت 12:16 توسط ملکه ی عشق
سیستم افزایش آمار هوشمند تک باکس